میدونم دیر شده ولی نامردی بود پست نذارم
روز پدر دیر دیر مبارکککک
حال شما خوب میباشد ؟
سلامت میباشید ؟
خوب عرضم به حضورتون که شروع بدبختیا رو تسلیت عرض میکنم خدمتتون
امتحانا شروع شده ( یا داره شروع میشه برا بعضیا ) و یه عالمه باید درس بخونیم
من با خودم عهد کردم این مدت نت نیام
وااااااااااای خدایا خودت کمک کن به عهدم وفادار بمونم !
من دیگه میروم دوستانم
به امید کارنامه ای درخشااااااان برای همه ( البته درخشان از نظر نمره های خوبا )
فعلا بای
فقط اومدم بگم روز مامانیا مباااااااااااااااااااااارک
ایشالله همیشه سایه شون بالا سرمون باشه
شرمنده که اینقد دیر کردم
اینم از قسمت دوم تعریف خاطره :
آقا اصلا شما نمیدونین من اونشب چی کشیدم کلا
ولی اصلا پشیمون نیستما ، چون این دو تا وروجک و خیلی خیلی خیلی دوس دارم
داشتم میگفتم ( در واقع مینوشتم ) فردا صبح با اذیتای زینب از خواب
بیدار شدم . حالا نوبت این بود که این دو تا وروجکو بشونم سر سفره تا
صبحانه بخورن .
البته زینب که قربونش برم خودش عین یه دختر خوب نشست و شروع کرد خوردن صبحانه اش اما مگه میشد این نرگسو بگیری ؟
هی این ور و اون ور میرفت بعدم که به زور نشست سر سفره اگه بگم بیشتر از یه لقمه خورد دروغ گفتم مث ...
حالا بعد از خوردن صبحانه نوبت چی بود ؟؟؟؟؟؟بازی .
خانم ها حوصله اشون سر رفته بود . نشسته بودم تو اتاق که دیدم این دو تا پاشدن رفتن . بعد از چند دقیقه رفتم ببینم چیکار میکنن که دیدم به به اینا یه مشت ( مشت یعنی همون گونی اینجا ) ماسه از کوه ریگ مهریز ( نمیدونم رفتین یا نه یه جایی هست تو مهریز که تو یه قسمت از کوه ماسه بادی جمع شده همه تو یزد به اسم کوه ریگ میشناسنش شده مکان تفریحی )آوردن و ریختن تو حیاط و دارن بازی میکنن !
نشستم کنارشون و یه خورده بازی کردم که دختر خاله ام ( سحر ) اومد و گفت
بیا با هم بریم خونه ما . حالا هر چی به این دو تا میگم بیاین بریم میگن
نه ما شن بازی کردیم کثیفیم میخوایم بریم حموم .
دیدم بازم از پسشون بر نمیام بنابراین گفتم هر جور خودتون دوس دارید من میرم .
و همراه سحر راه افتادم . تو راه رفتیم خونه عموی سحر که مامانم اینا با خاله ام هم اونجا بودن . وقتی خاله ام فهمید گذاشتم بچه ها برن حموم یه خورده عصبانی شد و تهدید کرد که میکشتم منم که ترسوووووو . فورا با سحر فلنگو بستیم و رفتیم خونه شون .
خلاصه دیه اتفاق خیلی خاصی نیافتاد تا سیزده به در .
وااااااای سیزده به در جای همه تون خالی رفتیم ( شرمنده واقعا نمیدونم
اسمش چی بود !) که فقط یه چند تا درخت پراکنده با فاصله زیاد بود و کلی
بوته و گل سنبل .
اینقد سنبل زیاد بود که نگو . کلی ذوق مرگیدم . وقتی رسیدیم اونجا هوا
آفتابی آفتابی بود . مامانم و خاله ام و دختر خاله هام دست به کار شدن واسه
پختن ناهار ( آتیش از قبل توسط آقایون روشن شده بود ) .
ناگفته نماند که این داداش خل مشنگ منم یه عقرب سیاه کوچولو گرفت ( شما رو نمیدونم ولی من فجیح از عقرب بدم میااااااااد )
همینجور داشتیم برا خودمون علاف میگشتیم با سحر و ور میزدیم و میخندیدیم که یهو هوا ابری ابری شد ! یه ابر بزرگ سر تا سر آسمون رو گرفت . جایی که تا دو دقیقه قبلش آفتاب بود ( همون جایی که ما بودیم ) تگرگ اومد!!!!!!
همه خنده شون گرفته بود این وسط من و سحر سردمون شده بود و یه چادر گرفته بودیم دورمون که خداییش مث لنگه کفش تو بیابون بود !
خلاصه یه خورده تگرگ اومد بعد یه خورده بارون و بعد آفتاب شد دوباره بارون اومد دیگه واقعا همه تعجب کرده بودن .
برگشتن رفتیم بالای وانت داییم . واااااای اینقد خوش گذشت تازه دو تا
فیلمم گرفتم و یه عکس که خودم خیلی خوشم اومد ازش که متاسفانه هر کار کردم
نتونستم بریزم رو کامپیوتر تا براتون بذارم .
خب دیگه تمومید .
قالب جدیدم چطوره ؟
اگه خوب نیس بگین عوضش کنم .
فعلا بابای
وای خدا چقد دلم برا وبم تنگ شده بود
واسه دوس جونای مجازیم که شما باشین
از اونایی که به یادم بودن اینقد تشکر میکنم که زیر بار تشکر له شن هه هه ( خبیث شدم !)
همونطور که تو آپ قبلی گفته بودم میخوام تغییر کنم !
البته هنوز تغییر زیادی رخ نداده ولی خب دارم تلاش میکنم .
ولی بازم هر چی فک میکنم دلم هیجان میخواد که متاسفانه ندارم .
حتی یه اتفاق نمیافته که اونقدر ساده نباشه که بخوام بهش فکر کنم !
همش درس و مدرسه و رمان !D:
وقتایی که بیکارم اینقد رمان میخونم که نگووووو
این مدت که نت نبودم ( در واقع تحریم بودم ) خیلی حالم گرفته میشد بعضی وقتا
خدا رو شکر برگشتم .
بگذریم .
بریم سراغ تعریف خاطره که یعنی دلم لک زده واسش !
از اول سال 92 شروع میکنم چون قبل از اون به هیچ وجه ذهنم یاری نمیکنه ( همینم که از اول امسال یادمه هنر کردم در حد المپیک . ک ک ک )
آقایون خانما ما که سالمون سر سفره ناهار تحویل شد شما چطور ؟
تایمر گوشیمو دقیق تنظیم کرده بودم که همون سر ساعت زنگ بخوره . با داداشم سر سفره عین ملنگا عدد میشمردیم
10 ...9....8....7....6....5....4...3...2..1.و هورااااااااااااااااااااااااا
خلاصه خوب بود . بعدشم یه چند تا عکس گرفتیم که عکسایی که خودم گرفتم از همه شون خوشمل تر شد ( خودم خودمو تحویل نگیرم کی بگیره ؟)
دیگه اتفاق خاصی نیافتاد تا داداش کوچیکم از تهران اومد .
یه روزم همینجا موندیم و آماده شدیم برای چی ؟؟؟؟؟؟ سفرررررر
اولش حرکت کردیم به سمت هرابرجان ( روستای مامان و بابام نمیدونم بدونید کجاس یا نه قبلا جزو استان فارس بوده الان متاسفانه جزو یزده اووووووق)
اونجا یه دو سه روز موندیم . اتفاق خیلی خاصی نیافتاد جز این که یه بار خیلی حرص خوردم از دست مامانم اونم به خاطر این که داشتم با شوهر خاله ام بحث میکردم اومده بود دست گذاشته بود پشت کمرم و هولم میداد عصبانی شده بودم در حد چی بگم دیگه ..هوفففففففف یه نفرم پیدا نشد بگه مامان جان این دیگه بچه نی چیکارش داری بذار بحثشو بکنه ( بحث سیاسی بودا هر چند از بحث سیاسی خوشم نمیاد ولی واقعا حس کردم به شعور و قدرت درکم توهین شده واسه همین جواب دادم)
بعد از اونم یه سر رفتیم خونه داییم اینا تو شهرستان خاتم ( یا همون هرات ) که خیلی خوش گذشت . مخصوصا با دختر دایی کوشولوم ستایش وووووووییییی فدام شه !!!!!!!( الهی بمیرم اشتباه لپی شد فداش شم )
بعدشم حرکت کردیم سمت شیرااااااااز یوهووووووووو .
ولی متاسفانه یک ساعتی بیشتر اونجا نبودیم و غیر مستقیم ( یعنی تقریبا مستقیم ولی با یه استپ کوشولو ) از اونجا رفتیم بوشهر .
جای همه خالی . خوش گذشت . با همه غر غر های داداشام ( تو رو خدا میبینین همه میگن مامانمون غر میزنه یا فوق فوقش بابامون غر میزنه ولی من از دست این دو تا داداش میمیرم به فنا میروم آخر )
همونجا هم واسه تفلد انسی ( آجی جون خودم ) یه مجسمه چوبی خوشمل خریدمتا کادو بدم بهش .
بعدش دوباره رفتیم شیراز ( خبیث شدم حسابی میخوام اینقد بگم بعدش تا که تا یه مدت بعد خوندن این مطلب حالتون از حروف ب ، ع ، د و ش بهم بخوره ک ک ک )
خلاصه شیراز هم جای شما خالی خوش گذشت . به یکی از دوستای نتیم که شیراز
زندگی میکرد و قبلا هم یه بار رفتم شیراز و دیدمش زنگ زدم ولی بعدش
بلافاصله خاموش کرد گوشیشو
البته حق میدم بهش پشت کنکوریه .
وای خدا شیراز خونه دختر عمه ام بودیم اول ، بعد شبا اون رو گوشی من رمان میخوند منم کتاب رمانای اونو !
داده بودم رمان افسونگرو بخونه اینقد رفته بود تو این رمان که حتی وقتی میخواستیم بریم خونه اون دختر عمه ام و برگردیم گوشیمو نداد !
خلاصه بعد ( ک ک ک ) از شیراز دوباره هرابرجان .
راسی یادم رفت بگم یه بار که تو راه میخواستیم وایسیم غذا بخوریم وقتی
مامانم تجهیزاتشو از ماشین آورد بیرون کلا هنگ کردیم منو داداشام . از بس
که زیاد همراه خودش خرت و پرت آورده بود . فکر کنم آشپزخونه رو جمع کرده
بود گذاشته بود تو ماشین . از فلفل و نمک و ادویه بگیر تا قابلمه و
ماهیتابه و اینا .
همین که وسایلشو دیدیم یهو داداشم گفت : مامان میخوایم بشینیم مبل ها رو نیوردی ؟
من که کلی خندیدم و مامانمم کلی با داداشم کل کل کرد.
به هر حال داشتم میگفتم . بعد شیراز رفتیم هرابرجان دوباره .
شب که رسیدیم من بعد از خونه مامان بابام مستقیم رفتم خونه خاله ام اینا
چون دختر خاله ام که از شیراز اومده بود هنوز اونجا بود و گفت بیا اونجا
اگه اومدی هرابرجان . ما هم پاشدیم رفتیم اونجا که دیدیم دختر خاله محترم
خونه مامانه مامانم تشریف داره . من و دو تا دیگه از دختر خاله هام هم کلی
بهش خندیدم چون دقیقا موقعی که من رسیدم خونه مامانه بابام اون رفته بود
خونه مامانه مامانم . بهش زنگ زدیم گفتیم پاشو بیا اینجا گفت نمیام شما
بیاین ما هم گفتیم ما نمیایم تو بیا . یهو دیدیم اومد و گفت دل آرام پاشو
بریم !
گفتم : کجا
مریم ( دختر خاله ام ) : خونه آقایی ( به بابا بزرگم میگن البته من کمتر میگما ولی بقیه نوه ها میگن ) .
پاشدم همراهش رفتم اونجا . شبم همونجا خوابیدیم . فردا صبحش ( البته
نزدیکای ظهر ) اطلاع رسید که دو وروجک شیطون قراره بهمون حمله کنن ( دو
دختر خاله گرامم به نام زینب و نرگس . یکی 8 ساله و دیگری 7 ساله که زلزله
ای میباشند برای خودشان )
و من هم که عاشق این دو تا وروجک همونجا منتظر موندم البته قبلش یکم با دختر خاله ها رفته بودیم اینور اونور که یادم نی کجا رفتیم .
شب که شد رفتیم تو حیاط آتیش کردیم ( منو دو وروجک و داداشم مازیار )
من که خسته شده بودم هی میگفتم به این دو تا وروجک که بیاین بریم بخوابیم اینا میگفتن نه ما میخوایم آتیش بازی کنیم . منم به ناچار کنارشون موندم تا دیدم نه خیر دیگه دارم پس میافتم از زور خستگی بنابراین پاشدم رفتم داخل و به خاله ام گفتم من از پس این دو تا بر نمیام ( هههههی جوونی کجایی که یادت بخیر قبلا این دو تا وروجک رو خوب کنترل میکردما حالا دیگه از پسشون بر نمیام . پیر شدم رفت )
رفتم تو اتاق دراز کشیدم و هندزفری رو گذاشتم تو گوشم تا یکم آهنگ گوش کنم بعد بخوابم که دوتاشون پریدن تو اتاق . حالا قبلش منه بدبخت به اصطلاح آخرین تلاشمو کرده بودم تا اینا بیان داخل . اونم یه تلاش که بیچاره م کرد . یعنی بدتر از این نمیشد . باورم نمیشد همچین حماقتی کرده باشم . ای خدااااااا
من بهشون قول قصه گفتن دادم !!!!!!!
اینا هم که عاشق قصه . وقتی اومدن داخل مثلا دست پیش گرفتم که پس نیافتم
و گفتم من خوابم میاد قصه نمیگم . حالا نمیدونم از شانس بد یا خوب من اینا
یادشونم نبود که با حرف من یادشون اومد ( کلا ... میزنم به موقعیت های خوب
زندگیم ! )
حالا مونده بودم قصه از کجا بیارم ؟ ؟؟؟
یه فکری به ذهنم رسید . گوشیمو برداشتم شروع کردم قسمتای اول رمان نی نی های جلف ( اولش به اصطلاح از زبون یه بچه اس که داره به دنیا میاد ) رو براشون خوندم . یعنی میگفتم جمله به جمله چرت میزدم دروغ نگفتم !
آخرم نتونستم تا آخرش براشون بخونم . گفتم خوابم میاد لی مگه اینا دست
از سرم بر میداشتن ؟ شروع کردن از مدرسه حرف زدن و سوال کردن که منم مث آدم
با آرامشی که در اون موقعیت اگه حال داشتم بعید بود جوابشونو میدادم .
آخرش وقتی رضایت دادن بخوابن یهو زینب گفت : دل آرام .
من : جانم ( !!!!!!!)
زینب : من میرم پیش مامانم .
من : چرا عزیزی ؟ مگه جات راحت نیس ؟
زینب : چرا ولی من میترسم . وقتی چراغو خاموش میکنی وسیال وحشتناک میشن ( البته راس میگه بچه من خودمم اینجوری بودم بچگیام )
اومدم فکمو باز کنم که نرگسم در تایید حرفای زینب گفت : آره خیلی ترسناکه منم میترسم .
من : خیله خوب .
روی کمر خوابیدم با یه دستم دست زینب و با یه دستم دست نرگسو گرفتم .
حالا این وسط کلی به عادتام فحش دادم آخه عادت دارم به پهلو بخوابم .
نمیدونم ساعت چند بود ولی مطمئنم از خستگی بیهوش شدم .
صبح به شدت خوابم میومد هنوز که با صدای زینب بیدار شدم .
من : زینبی عزیز بذار بخوابم .
زینب : نه پاشو من حوصله ام سر رفته .
من : زینبی خوابم میاااااد .
زینب : نه نمیشه . پاشو تنبل پاشو .
و شروع کرد به قلقلک دادنم . بعد از من رفت سراغ نرگس که اونم هنوز خواب بود . طبق معمول نرگس شروع به لنگ و لقد انداختن شد که نزدیک بود طبق معمول دعواشون بشه که من طبق معمول جمعش کردم .
وای خدا دیگه حس نوشتن نییییس
هنو ادامه داره ها
بقیه شو به زودی زود میذارم و وقتی گذاشتم به همه خبر میدم تا همه شو یکجا بخونن .
فعلا بای
بعدش ( ک ک ک ) نوشت : قالبم خوشمله ؟ یا بعوضمش ؟
خوبین ؟؟؟؟؟؟( چه جالب خودمو تحویل میگرما آخه دیگه هیشکی وبم نمیاد )
دیگه دوران غم داره تموم میشه
راسش رو بخواین به تهش رسیدم
واسه همین تو یه تصمیم ناگهانی خواستم دوباره زندگیمو بسازم
زندگی که فکر میکنم 7 سالشو بی هدف گذروندم
هر چند هر چند سالمم که بشه شاید غصه این 7 سالو بخورم ولی خوبه به خودم بجنیم تا این 7 سال بیشتر نشه
حالا که به خودم دقیق شدم دیدم چقدر بد شده بودم
یه افسرده که دوستای زیادی نداره و دلخوشیش به کامی ( هی وای من خواهر و برادر گرامی شما خجالت نمیکشین راجب من اینجوری فکر میکنین ؟ بعدم یزد همون اصغرم از سرش زیاده کامیش کجا بود ؟! منظورم کامپیوتره !!!!!)
و نت و وبم بود
حتی رنگ لباس هایی که تو این مدت پوشیدم و مرور کردم
از رنگای شاد و جیغ رسیدم به سفید مشکی ! الانم سفید مشکی میپوشم فقط مقدار کمی از رنگ کفش اسپرتم صورتیه ( من تا چند سال پیش حتی وقتی اومده بودیم یزد هم عاشق صورتی بودم دیگه عشق قدیمی رو که نمیشه ازش گذشت )
یعنی افسردگی کامل دیگه چون حتی با دوستایی که داشتم و دارم ( که تعدادشون بیشتر از 7 نفر نمیشه ) بازم احساس تنهایی میکردم
ولی الان میخوام یه حال اساسی به خودم بدم
به وبم هم همینطور
دوباره خاطره های خنده دار مینویسم اینجا
دوباره حداقل اینجا شاد میشم
میخوام بیشتر فعالیت کنم
بیشتر بیرون برم
با افراد بیشتری حرف بزنم
این روزا اینقد اصرار داشتم خودم برم خرید که مامانم تعجب کرده بود
به هر حال از این تصمیمم بسی خوشحالم
همتون رو هر وقت وقت کردم میخبرم شرمنده ولی امتحانام شروع شده
فعلا بای همگی
نمیدونم چرا اومدم بنویسم فقط دلم یهو خواست بنویسم
مهم نیس کسی بخونه یا نه
این روزا حوصله شادی ندارم
خنده هام تو مدرسه و برا دوستامه اونم واسه این که هر کدوم دم به دیقه نگن چته ؟
انسی میدونم میای میخونی پس خواهش میکنم حتی اگه این مطلب رو میخونی به روم نیار
واقعا فکر نمیکردم همه چی حوصله بخواد
حتی شادی
خودم از خودم خسته ام
دلم میخواد دوباره بیام وبم و خاطره تعریف کنم و مثل همیشه عین اسکولا
یه دور از رو نوشته خودم بخونم و ذوق مرگ شم و با یاد آوری چیزایی که نوشتم
به خودم و تمام عوامل اون خاطره بخندم
اما نمیشه
حس خنده نیس
حس شادی ندارم
شایدم نای شادی کردن ندارم
این روزا شدیدا آهنگ غمگین به دلم میشینه
خودم که نمیدونم یکی نیس بتونه به من بگه چه مرگمه ؟
وقتی همراه یه آهنگ غمگین میخونم انگار درو باز کردن تا بغضم مث فشنگ بپره بیرون که البته جلوشو میگیرم
از دست خودم عصبانیم
آخه دیگه حس درس خوندنم ندارم
پریروز واسه اولین بار که نه ولی واسه تعداد دفعات معدودی تو زندگیم به طور واضحی تو درس خوندنم کوتاهی کردم
اینقدر واضح که خودم از خودم خجالت کشیدم
حواسم هست ولی دارم دستی دستی خودمو افسرده میکنم
الانم درس دارم
فردا دو تا کتبی دارم
اما نشستم و مینویسم
همینجور مینویسم
حس میکنم حتی برا نوشتنم هدف ندارم چه برسه واسه زندگی
واقعا من میخوام چیکار کنم ؟
هر چی بیشتر این سوالو از خودم میپرسم بیشتر گیج میشم
حرف دیگه ای نمونده و خیلی معذرت که حالتونو گرفتم ( البته اگه کسایی باشن که حالم واسشون اینقد مهم باشه که حتی یکم ناراحت بشن با عرض شرمندگی خوشحال میشم چون به وجود همچین دوستایی نیاز دارم )
تا آپ بعدی نمیدونم چقدر فاصله اس
همونقدر که فاصله شادی و غم رو نمیدونم الان
اما امیدوارم فاصله هر دو کم باشه
فعلا خداحافظ
این پست رمز داره
رمزشو فقط به با معرفتا میدم
دوستان مدرسه ای و کسانی که من دیدمشون و اقوامی که حالا شاید یه موقع به وب من سری میزنن رمز نخوان که شرمنده اخلاق ورزشیشون میشم ( حتی تو آجی انسیه )
هر کی رمز داره بره ادامه مطلب
بعدا نوشت : یه با معرفتم از دوستای قبلی پیدا نشد بگه اصن این پست رمز داره یا نه ؟
نمیدونم شایدم توقع خودم زیاد بوده که میخواستم هنوز منو یادتون باشه و بدون خبر دادن شما بیاین و یه سری بهم بزنین
اگه مقصر منم خوب ببخشین دیگه واقعا حوصله شو ندارم
هر کی اومد قدمش رو چشم هر کی نیومدم که هیچی تا وقتی خودم از این حال و هوا در بیام و بیام همه رو خبر کنم و احیانا اونایی که نیومدن بعد یه مدت رو مثه سری قبل از لینک دونی پاک کنم
ادامه مطلب
دوستان گرامی اول از همه بگم اصلا روح و روانم شاد شد شما اینقدر با معرفت بودین واقعا
یعنی تعداد لینکای من فقط 12 تاست ؟
تازه اونم با تخفیف چون الان یادم نیست که احیانا دو تا کامت از یه نفر داشتم یا نه
در صورتی که من به همه خبر دادم ایندفعه ولی واقعا نمیدونم چرا دوستان اینقد کم لطفی میکنن
نمیدونم چرا اینجوریه ولی این روزا خیلی حس نوشتن ندارم
بازم دم اونایی که یادم هستن گرم چاکر همشونم
اگه احیانا کسی اینورا انتظار بنده رو کشید بگم که زود میام و بالاخره این حسی که میگه ننویس رو دور میندازم ولی این دفعه دیگه ناامیدم نکنید جان من
فعلا بای
چگونه اید ؟؟؟
آآآآآآآآآی این همه خوشگل حرف زدم این دمپاییه برا چی بود ؟
باشه بابا میدونم یه مدت نبودم شما واسه برگشتنم پر پر میزدین ( حال میکنین چجور به خودم حال میدم ؟!)
واسه نبودن در نت به مدت زیاد از همه دوستان معذرت
مخصوصا اونایی که به یادم بودن و برام کامنت گذاشتن
الهی که دست همتون مرسی
خوب این آپ رو سعی میکنم به همه بخبرم ولی اگه نشد میدونین که بنده دبیرستانی شدم بهله بهله سرم شلوغه ( کلاس گذاشتن رو یاد بگیرید)
این مدتی که نبودم خیلی اتفاقا افتاد که نمیدونم از کجا بتعریفم
اول که شروع سال تحصیلی جدید بود و پیدا کردن دوستای جدید
الان تقریبا با هم یه گروه تشکیل دادیم که توی ردیف اول و دوم سمت چپ کلاس میشینیم .
روزای اول مدرسه بد نبود ولی من و آجی انسیه ( که دستش مرسی واسه گذاشتن پست قبلی که بهش گفته بودم ) سزای ناشکری رو فهمیدیم ناجور .
این همه ما از معلم ادبیات سالای پیش بد گفتیم
باورتون نمیشه یه معلم ادبیات گیرمون اومده صد بدتر از اون یعنی چند دقیقه اولی که تازه دیدیمش انسی در گوش من گفت : آجی
گفتم : ها ؟
- این همه گفتیم ......بده ......بده این دیگه کیه ؟
- آره راست میگی ناشکری کردیم دیگه ببین چی شد خدا خودش به خیر کنه
خلاصه تازه شانس آوردیم این معلمه دو سه هفته بعد از شروع سال اومد چون برنامه شون معلوم نبود
و تازه این یکی که چیزی نبود
امان از معلم دینی
روز اولی که اومد سر کلاس یکی از بچه ها که قدش هم بلند هست یکم دیرتر از بقیه داشت مینشست ( بعد از بلند شدن جلو معلم ) این خانمه هم اومد جلوش همچین سر تا پاشو برانداز کرد بعد گفت : بشین
بنده خدا کپ کرده بود یه لحظه اما بعدش سریع نشست . اینم همون اول ورودش ازمون زهر چشمی گرفت به اصطلاح
ولی یه معلم داریم ( که فقط همین یه دونه رو دوست دارم ) معلم زبان فارسی مون خیلی خوبه من که خیلی ازش خوشم میاد وگرنه بقیه شون واقعا هر کدوم نشون دهنده بارز یکی از صفات خانم ........( همون معلم ادبیات سالای پیش ) هستن .
مثلا یکیش میگه بنویسیم تا دستمون بشکنه
یکیش اگه نگاتو بچرخونی میگه چرا حرف میزنی و حواست نیست !
یکیش رو بسم الله رحمان رحیم و قرآن عین چی بگم تعصب داره
و خلاصه هر کدوم به یه نحوی ما رو اذیت میکنن
ولیییییییییییییییییییییییی
دیروز ( قبل از تعریف این جریان لازم به ذکر است که یه روز هویجوری بنده و انسی و یکی دیگه از بچه ها رو صدا کردن دفتر گفتن معاون یارید هه هه )
چون معاون یار بودیم من و انسی رو خواستن دفتر خانم ...... با بقیه معاون یارا
اول مونده بودیم چیکارمون دارن تا خانم گفت امروز انتخابات شورای دانش آموزیه ما هم دوزاریمون افتاد که میخوان ازمون کار بکشن .
خانم برامون توضیح داد که یهک یا دو نفر ناظر میشن که بچه ها چرت و پرت ننویسن و چند نفرم میشینن پشت میزای کتابخونه تا برگه رای به بچه ها بدن ( ایشالله خودتون میدونید چجوریه دیگه )
من و انسی نشستیم پشت میز با سه نفر دیگه که اونا سومی بودن و همشون از یه کلاس
و خوش ترین خبر این وسط این بود که زنگ شیمی پررررررررررررررررررررررررر
تازه بعدشم رفتیم دفتر پرورشی تا رای بشمریم هر چند خسته شدیم ولی زنگ زیست هم پررررررررررررررررررررررر
و خوشحال تر کننده این که رای ها تموم نشد چون سومی ها کتبی داشتن و باید میدادن و به خاطر همین دیر اومدن و خانم گفت شنبه اول صبح بیاید اینجا تا ادامه بدیم پس احتمالا مطلاعات اجتماعی هم پررررررررررررررررر
( یعنی تا حالا اینقد تو دو روز بهتون حال داده بودن ؟ به من که نه والله )
خلاصه دیروز به ما حال دادن حسابی که جای شما خالی
آخ داشت یادم میرفت مااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان دوباره نتونستم تولد وبمو بگیرم
وبم دوساله شد رفت ولی من نتونستم امسالم براش تولد بگیرم ( ااااااااااااااااااااااااااا اه اه اه مثلا گریه اس ها )
ولی عب نداره ایشالله سال بعد ( آره اروا بیبیم ولی حالا کو تا سال بعد )
خب خانما آقایون مث این که بیشتر از ظرفیت فکیدم ( اصطلاح رو داشتی؟فکیدم !!!!!)
بازم میام تا آپ کنم اما نیدونم کی دیگه چون یه خورده سرم شلوغ پلوغه ( جدا از شوخی میگم )
چون خونه مون رو عوضیدیم و هنوز وسایلمونو نچیدیم ( مخصوصا من )
پس فعلا بای
بعدا نوشت : با اجازه دوستان گرام بی معرفتایی که خیلی وقتم بود وب خودشونو آپ نکرده بودن و اونایی که فیلتر شده بودن رو از لینکا حذفیم . درسته هر وقت اومدم گفتم لینک تکونی نشد که بشه ولی یهو بدون خبر شد دیگه دی:
.: Weblog Themes By Pichak :.