سلام به همه

دوستان گرام من حالا سر نمیزنم شما چرا یه سر به من بدبخت فلک زده تنها نمیزنین ؟

تا همین دوشنبه هفته پیش نه هفته پیشش امتحان داشتم

بعدم که داغون داغون بودم که خدا اون روزو برا هیچکس نیاره

امتحانام رو شدیدا افتضاح دادم

البته خدا رو شکر هیچکدوم رو تجدید نشدم اما خب لب مرز بودم بعضیاش رو ...

کلا فکر کنم معلدم رو 15 و نیم 16 باشه ...

وااااااااااااای که چقد افتضاحههههههههه

خودمم دقیق نمیدونم چرا درس نخوندم ولی خداییش حس درس خوندن نداشتم تو امتحانا

حاظر بودم هر کاری بکنم ولی درس نخونم !

دوباره دارم برنامه میریزم ( اروا بیبیم!!!!) که مثلا بهتر بشم .

درسخون تر بشم

چه میدونم بشم یه دختر نمونه درجه یک .

ولی خب مرض دارم دیگهههههههه . بازم الان نشستم پای کامپیوتر و مطمئنم اینقدر طول میشکه تا داد مامانم در بیاد .

خیلی وقته اینجا آپ نکردم

اصلا بعضی موقع ها یادم میره یه وبلاگی هم دارم من !( با عرض معذرت از وبلاگ عزیزم که الان اشک تو چشماش جمع شده !)

نمیدونم دیگه اصلا خیلی سراغ اینجا میام یا نه ( نه که تا الان خیلی می اومدم ! منظورم از اینم کمتره )

آخه یه دفتر برداشتم توش احساساتمو مینویسم . دیگه دارم از دست خودم شاکی میشم واقعا !

آخه هیچ جا رو مناسب نمیدونم که هر چی که تو دلمه کامل بنویسم!

افتادم رو دور خود سانسوری !!!( که بد دردیه لامصب )

اینجا نمینویسم چون چند تا فامیلا آدرسش رو دارن

به کسی هم که نمیگم ( البته این نگفتنه دلایل زیادی داره )

تو دفترمم حتی رعایت میکنم که نکنه وقتی خونه نیستم یکی برداره بخونه !!!( نه که بیچاره مامانم همش داره چیزای منو میگرده!واسه همین دوس ندارم !)

خلاصه وضعیت بسی خل چلانه ای دارم من

میخوام برم کلاس والیبال بلکه تحرکم از خرس تبنل بیشتر بشه

بابام داره از بوشهر میاد . بعد تقریبا دو ماه ....شایدم بیشتر.

هم خوشحالم هم ناراحت . خوشحال واسه این که داره میاد و ناراحت واسه این که مطمئنا تو مدتی که هست کارنامه درخشان منو میبینه ....

دیگه چیزی واسه نوشتن ندارم .

تا به یاد دارم از وقتی اومدیم یزد سعی کردم زندگی خوبی داشته باشم . دارم به این نتیجه میرسم که نشد . شایدم خودم کم کاری کردم .

تنها راه نجاتم خودمم اما از دیگران هم کمی توقع دارم . شاید یه خورده لوسم !!!کسی چه میدونه !!

آخه خودمم نمیدونم !!!یعنی الان کلا چیز زیادی نمیخوام که بدونم .

دیگه از این کلمات بی سر و ته خودم خسته شدم.

میدونم اگه یه وقت کسی اینا رو بخونه اونم احتمالا تا آخر نمیخونه

پس فعلا خداحافظ ای وبلاگ من !!!



تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن 1392 | 19:34 | نویسنده : دلی جون |
سلام دوستان گرام

راسش امروز همش یاد چیزایی که گذشته می افتم و میگم یادش بخیر ! چه روزایی داشتماااااا

مثلا یادش بخیر اولین پستم تو این وب emoticon

(البته این قیافه اش یکم خبیثه من اینجوری نیستما )

راسی کی یادشه تو اون پست چی نوشتم؟ ( تقلب نکنین برین نگا کنینااا . ببینین واقعا یادتون هست یا نه )

به هر حال

هر چی که گذشت دیگه گذشته ...

امروز من یه خورده خوشحالم .

جدیدا دارم یاد میگیرم خودمو یکم دوست داشته باشم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

صبح ها هم به عنوان پیاده روی از خونه تا مدرسه رو پیاده میرم ( البته نگین بالاخره یه تکونی به خودش داد! چون از خونه مون تا مدرسه دو تا ایستگاه اتوبوس بیشتر نیست تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد)

دیگه بگم کلا همونطور که تو پست قبلی نه قبلیش نوشتم دارم عوض میشم .

البته سعی میکنم این تغییرات مثبت باشه .

البته هنوزم که هنوزه خیلی از فانتزیام عوض نشده !!

ولی خب دارم شاد تر میشم . تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خب دیگه بازم وقت چرت نوشتن ندارم

مامانم داره صدام میکنه برم ناهار درست کنم .

راسی تعجب نکنین چرا الان خونه ام !

چون بچه ها میرن شلمچه ولی من نمیرمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بازم میام آپ کنم

چون تا چهارشنبه تعطیلم .

فعلا بای همگی .



تاريخ : شنبه شانزدهم آذر 1392 | 11:19 | نویسنده : دلی جون |
دوستان گرام سلام

خب این یه مطلب رمز داره که رمزشو به کسی نمیدم !

چون همونجور که از عنوان پیداست فقط واسه یه نفره

اونم دوست صمیمی منه که مثل خواهرم میمونه

پس لطفا درخواست رمز نکنید .

بای



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه پانزدهم آذر 1392 | 12:47 | نویسنده : دلی جون |
سلااام

آهای اونایی که وقتی نیستم یه سر نمیزنین

آهای بیمعرفتااااا

بابا من نیستم شما چرا نمیاین؟

دارم با خودم فکر میکنم مدرسه ها که شروع شه تازه حس و حال میام واسه نوشتن

واسه همین هر وقت تونستم همه رو واسه این آپ خبر میکنم و هر کی تا حداکثر یه هفته نیاد از لینکها بنده حذف میگردد .

ای واااااااااااااااای

دیدن چی شد بازم ؟

دوباره برا وبم تولد نگرفتم

بیچاره وبم دیگه فکر کنم خودش بزنه خودشو حذف کنه از بس نسبت بهش بی تفاوت شدم !

ولی شایدم حذف نکنه

چون یه دستی به پروفایلم کشیدم حداقل !!

چه کنم خب

این تابستون حوصله خودمم نداشتم

خوبه که داره تموم میشه

جدیدا نمیدونم چم شده با آهنگ غمگین فاز میگیرم!!!!

عاشق آهنگ "تا حالا شده "بابک جهانبخش شدم !!!!

اونم منی که خیلی کم پیش میومد اصن آهنگ مجاز گوش بدم !!!

دارم فکر میکنم چقدر تغییر کردم . البته خوب یا بدشو نمیدونم . 

به قول همین آهنگه دلم واسه خودم تنگ شده . یادش بخیر چه چرندیاتی نوشتم اینجا . ولی الان به هیچ وجه چرند نوشتنم نمیاد .

چیز کمی نیست 3 سال خاطره .

راسی یه چند وقتیه که به این نتیجه رسیدم با نفرت به جایی نمیرسم

واسه همین درباره وبلاگو عوض کردم . دیگه مهم نیست کسی که نظر میذاره کجاییه .

مهم اینه که آدم خوبی باشه . حداقل تو دنیای مجازی .

خاطره تو این مدت که نبودم زیاد بوده

ولی هیچیکدوم به نظرم ارزش نوشتن ندارن .

حس میکنم هم خودمو هم وبلاگمو غم گرفته

کمککککککک

هووووووووف . دیگه حرفی نمونده

با اجازه جماعت

عزت زیاد



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 | 20:51 | نویسنده : دلی جون |
سلاااااااام

هوووووووف

واقعا حوصله ام داره سر میره از تابستون

شما چطور ؟

من که دارم کم میارم

البته همچینم تقصیر من نیستااااا

آخه از موقعی که تعطیل شدم داریم میریم اینور اونور مسافرت

نمیگم مسافرت بده هاااا ولی من دیگه خسته شدم

دلم میخواست امسال تابستون کلی کلاس برم و چیزی یاد بگیرم واسه همینم وقتی نتونستم این کارو انجام بدم ( به خاطر مسافرتا) داغون شدم اساسی

هر چند هنوزم وقت هست ولی خب

خیلی بی حوصله شدم

دوستان کسی راه حلی داره عایا ؟؟؟؟؟



تاريخ : یکشنبه ششم مرداد 1392 | 17:18 | نویسنده : دلی جون |
سلام

میدونم دیر شده ولی نامردی بود پست نذارم

روز پدر دیر دیر مبارکککک



تاريخ : شنبه چهارم خرداد 1392 | 20:42 | نویسنده : دلی جون |
سلااااااام به دو سه تان گرام

حال شما خوب میباشد ؟

سلامت میباشید ؟

خوب عرضم به حضورتون که شروع بدبختیا رو تسلیت عرض میکنم خدمتتون

امتحانا شروع شده ( یا داره شروع میشه برا بعضیا ) و یه عالمه باید درس بخونیم

من با خودم عهد کردم این مدت نت نیام

وااااااااااای خدایا خودت کمک کن به عهدم وفادار بمونم !

من دیگه میروم دوستانم

به امید کارنامه ای درخشااااااان برای همه ( البته درخشان از نظر نمره های خوبا )

فعلا بای



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 | 10:52 | نویسنده : دلی جون |
سلااااااااام

فقط اومدم بگم روز مامانیا مباااااااااااااااااااااارک

ایشالله همیشه سایه شون بالا سرمون باشه



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 | 14:1 | نویسنده : دلی جون |
سلاااااااااام

شرمنده که اینقد دیر کردم

اینم از قسمت دوم تعریف خاطره :

آقا اصلا شما نمیدونین من اونشب چی کشیدم کلا

ولی اصلا پشیمون نیستما ، چون این دو تا وروجک و خیلی خیلی خیلی دوس دارم

داشتم میگفتم ( در واقع مینوشتم ) فردا صبح با اذیتای زینب از خواب بیدار شدم . حالا نوبت این بود که این دو تا وروجکو بشونم سر سفره تا صبحانه بخورن .

البته زینب که قربونش برم خودش عین یه دختر خوب نشست و شروع کرد خوردن صبحانه اش اما مگه میشد این نرگسو بگیری ؟

هی این ور و اون ور میرفت بعدم که به زور نشست سر سفره اگه بگم بیشتر از یه لقمه خورد دروغ گفتم مث ...

حالا بعد از خوردن صبحانه نوبت چی بود ؟؟؟؟؟؟بازی .

خانم ها حوصله اشون سر رفته بود . نشسته بودم تو اتاق که دیدم این دو تا پاشدن رفتن . بعد از چند دقیقه رفتم ببینم چیکار میکنن که دیدم به به اینا یه مشت ( مشت یعنی همون گونی اینجا ) ماسه از کوه ریگ مهریز ( نمیدونم رفتین یا نه یه جایی هست تو مهریز که تو یه قسمت از کوه ماسه بادی جمع شده همه تو یزد به اسم کوه ریگ میشناسنش شده مکان تفریحی )آوردن و ریختن تو حیاط و دارن بازی میکنن !

نشستم کنارشون و یه خورده بازی کردم که دختر خاله ام ( سحر ) اومد و گفت بیا با هم بریم خونه ما . حالا هر چی به این دو تا میگم بیاین بریم میگن نه ما شن بازی کردیم کثیفیم میخوایم بریم حموم .

دیدم بازم از پسشون بر نمیام بنابراین گفتم هر جور خودتون دوس دارید من میرم .

و همراه سحر راه افتادم . تو راه رفتیم خونه عموی سحر که مامانم اینا با خاله ام هم اونجا بودن . وقتی خاله ام فهمید گذاشتم بچه ها برن حموم یه خورده عصبانی شد و تهدید کرد که میکشتم منم که ترسوووووو . فورا با سحر فلنگو بستیم و رفتیم خونه شون . 

خلاصه دیه اتفاق خیلی خاصی نیافتاد تا سیزده به در .

وااااااای سیزده به در جای همه تون خالی رفتیم ( شرمنده واقعا نمیدونم اسمش چی بود !) که فقط یه چند تا درخت پراکنده با فاصله زیاد بود و کلی بوته و گل سنبل .

اینقد سنبل زیاد بود که نگو . کلی ذوق مرگیدم . وقتی رسیدیم اونجا هوا آفتابی آفتابی بود . مامانم و خاله ام و دختر خاله هام دست به کار شدن واسه پختن ناهار ( آتیش از قبل توسط آقایون روشن شده بود ) .

ناگفته نماند که این داداش خل مشنگ منم یه عقرب سیاه کوچولو گرفت ( شما رو نمیدونم ولی من فجیح از عقرب بدم میااااااااد ) 

همینجور داشتیم برا خودمون علاف میگشتیم با سحر و ور میزدیم و میخندیدیم که یهو هوا ابری ابری شد ! یه ابر بزرگ سر تا سر آسمون رو گرفت . جایی که تا دو دقیقه قبلش آفتاب بود ( همون جایی که ما بودیم ) تگرگ اومد!!!!!!

همه خنده شون گرفته بود این وسط من و سحر سردمون شده بود و یه چادر گرفته بودیم دورمون که خداییش مث لنگه کفش تو بیابون بود !

خلاصه یه خورده تگرگ اومد بعد یه خورده بارون و بعد آفتاب شد دوباره بارون اومد دیگه واقعا همه تعجب کرده بودن .

برگشتن رفتیم بالای وانت داییم . واااااای اینقد خوش گذشت تازه دو تا فیلمم گرفتم و یه عکس که خودم خیلی خوشم اومد ازش که متاسفانه هر کار کردم نتونستم بریزم رو کامپیوتر تا براتون بذارم .

خب دیگه تمومید .

قالب جدیدم چطوره ؟

اگه خوب نیس بگین عوضش کنم .

فعلا بابای



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 | 11:47 | نویسنده : دلی جون |
سلاااااااااااااااااااااام

وای خدا چقد دلم برا وبم تنگ شده بود

واسه دوس جونای مجازیم که شما باشین

از اونایی که به یادم بودن اینقد تشکر میکنم که زیر بار تشکر له شن هه هه ( خبیث شدم !)

همونطور که تو آپ قبلی گفته بودم میخوام تغییر کنم !

البته هنوز تغییر زیادی رخ نداده ولی خب دارم تلاش میکنم .

ولی بازم هر چی فک میکنم دلم هیجان میخواد که متاسفانه ندارم .

حتی یه اتفاق نمیافته که اونقدر ساده نباشه که بخوام بهش فکر کنم !

همش درس و مدرسه و رمان !D:

وقتایی که بیکارم اینقد رمان میخونم که نگووووو

این مدت که نت نبودم ( در واقع تحریم بودم ) خیلی حالم گرفته میشد بعضی وقتا

خدا رو شکر برگشتم .

بگذریم .

بریم سراغ تعریف خاطره که یعنی دلم لک زده واسش !

از اول سال 92 شروع میکنم چون قبل از اون به هیچ وجه ذهنم یاری نمیکنه ( همینم که از اول امسال یادمه هنر کردم در حد المپیک . ک ک ک )

آقایون خانما ما که سالمون سر سفره ناهار تحویل شد شما چطور ؟

تایمر گوشیمو دقیق تنظیم کرده بودم که همون سر ساعت زنگ بخوره . با داداشم سر سفره عین ملنگا عدد میشمردیم

10 ...9....8....7....6....5....4...3...2..1.و هورااااااااااااااااااااااااا 

خلاصه خوب بود . بعدشم یه چند تا عکس گرفتیم که عکسایی که خودم گرفتم از همه شون خوشمل تر شد ( خودم خودمو تحویل نگیرم کی بگیره ؟)

دیگه اتفاق خاصی نیافتاد تا داداش کوچیکم از تهران اومد .

یه روزم همینجا موندیم و آماده شدیم برای چی ؟؟؟؟؟؟ سفرررررر

اولش حرکت کردیم به سمت هرابرجان ( روستای مامان و بابام نمیدونم بدونید کجاس یا نه قبلا جزو استان فارس بوده الان متاسفانه جزو یزده اووووووق)

اونجا یه دو سه روز موندیم . اتفاق خیلی خاصی نیافتاد جز این که یه بار خیلی حرص خوردم از دست مامانم اونم به خاطر این که داشتم با شوهر خاله ام بحث میکردم اومده بود دست گذاشته بود پشت کمرم و هولم میداد عصبانی شده بودم در حد چی بگم دیگه ..هوفففففففف یه نفرم پیدا نشد بگه مامان جان این دیگه بچه نی چیکارش داری بذار بحثشو بکنه ( بحث سیاسی بودا هر چند از بحث سیاسی خوشم نمیاد ولی واقعا حس کردم به شعور و قدرت درکم توهین شده واسه همین جواب دادم)

بعد از اونم یه سر رفتیم خونه داییم اینا تو شهرستان خاتم ( یا همون هرات ) که خیلی خوش گذشت . مخصوصا با دختر دایی کوشولوم ستایش وووووووییییی فدام شه !!!!!!!( الهی بمیرم اشتباه لپی شد فداش شم )

بعدشم حرکت کردیم سمت شیرااااااااز یوهووووووووو .

ولی متاسفانه یک ساعتی بیشتر اونجا نبودیم و غیر مستقیم ( یعنی تقریبا مستقیم ولی با یه استپ کوشولو ) از اونجا رفتیم بوشهر .

جای همه خالی . خوش گذشت . با همه غر غر های داداشام ( تو رو خدا میبینین همه میگن مامانمون غر میزنه یا فوق فوقش بابامون غر میزنه ولی من از دست این دو تا داداش میمیرم به فنا میروم آخر )

همونجا هم واسه تفلد انسی ( آجی جون خودم ) یه مجسمه چوبی خوشمل خریدمتا کادو بدم بهش .

بعدش دوباره رفتیم شیراز ( خبیث شدم حسابی میخوام اینقد بگم بعدش تا که تا یه مدت بعد خوندن این مطلب حالتون از حروف ب ، ع ، د و ش بهم بخوره ک ک ک )

خلاصه شیراز هم جای شما خالی خوش گذشت . به یکی از دوستای نتیم که شیراز زندگی میکرد و قبلا هم یه بار رفتم شیراز و دیدمش زنگ زدم ولی بعدش بلافاصله خاموش کرد گوشیشو

البته حق میدم بهش پشت کنکوریه .

وای خدا شیراز خونه دختر عمه ام بودیم اول ، بعد شبا اون رو گوشی من رمان میخوند منم کتاب رمانای اونو !

داده بودم رمان افسونگرو بخونه اینقد رفته بود تو این رمان که حتی وقتی میخواستیم بریم خونه اون دختر عمه ام و برگردیم گوشیمو نداد !

خلاصه بعد ( ک ک ک ) از شیراز دوباره هرابرجان .

راسی یادم رفت بگم یه بار که تو راه میخواستیم وایسیم غذا بخوریم وقتی مامانم تجهیزاتشو از ماشین آورد بیرون کلا هنگ کردیم منو داداشام . از بس که زیاد همراه خودش خرت و پرت آورده بود . فکر کنم آشپزخونه رو جمع کرده بود گذاشته بود تو ماشین . از فلفل و نمک و ادویه بگیر تا قابلمه و ماهیتابه و اینا .

همین که وسایلشو دیدیم یهو داداشم گفت : مامان میخوایم بشینیم مبل ها رو نیوردی ؟

من که کلی خندیدم و مامانمم کلی با داداشم کل کل کرد.

به هر حال داشتم میگفتم . بعد شیراز رفتیم هرابرجان دوباره .

شب که رسیدیم من بعد از خونه مامان بابام مستقیم رفتم خونه خاله ام اینا چون دختر خاله ام که از شیراز اومده بود هنوز اونجا بود و گفت بیا اونجا اگه اومدی هرابرجان . ما هم پاشدیم رفتیم اونجا که دیدیم دختر خاله محترم خونه مامانه مامانم تشریف داره . من و دو تا دیگه از دختر خاله هام هم کلی بهش خندیدم چون دقیقا موقعی که من رسیدم خونه مامانه بابام اون رفته بود خونه مامانه مامانم . بهش زنگ زدیم گفتیم پاشو بیا اینجا گفت نمیام شما بیاین ما هم گفتیم ما نمیایم تو بیا . یهو دیدیم اومد و گفت دل آرام پاشو بریم !

گفتم : کجا

مریم ( دختر خاله ام ) : خونه آقایی ( به بابا بزرگم میگن البته من کمتر میگما ولی بقیه نوه ها میگن ) .

پاشدم همراهش رفتم اونجا . شبم همونجا خوابیدیم . فردا صبحش ( البته نزدیکای ظهر ) اطلاع رسید که دو وروجک شیطون قراره بهمون حمله کنن ( دو دختر خاله گرامم به نام زینب و نرگس . یکی 8 ساله و دیگری 7 ساله که زلزله ای میباشند برای خودشان )

و من هم که عاشق این دو تا وروجک همونجا منتظر موندم البته قبلش یکم با دختر خاله ها رفته بودیم اینور اونور که یادم نی کجا رفتیم .

شب که شد رفتیم تو حیاط آتیش کردیم ( منو دو وروجک و داداشم مازیار )

من که خسته شده بودم هی میگفتم به این دو تا وروجک که بیاین بریم بخوابیم اینا میگفتن نه ما میخوایم آتیش بازی کنیم . منم به ناچار کنارشون موندم تا دیدم نه خیر دیگه دارم پس میافتم از زور خستگی بنابراین پاشدم رفتم داخل و به خاله ام گفتم من از پس این دو تا بر نمیام ( هههههی جوونی کجایی که یادت بخیر قبلا این دو تا وروجک رو خوب کنترل میکردما حالا دیگه از پسشون بر نمیام . پیر شدم رفت )

رفتم تو اتاق دراز کشیدم و هندزفری رو گذاشتم تو گوشم تا یکم آهنگ گوش کنم بعد بخوابم که دوتاشون پریدن تو اتاق . حالا قبلش منه بدبخت به اصطلاح آخرین تلاشمو کرده بودم تا اینا بیان داخل . اونم یه تلاش که بیچاره م کرد . یعنی بدتر از این نمیشد . باورم نمیشد همچین حماقتی کرده باشم . ای خدااااااا

من بهشون قول قصه گفتن دادم !!!!!!!

اینا هم که عاشق قصه . وقتی اومدن داخل مثلا دست پیش گرفتم که پس نیافتم و گفتم من خوابم میاد قصه نمیگم . حالا نمیدونم از شانس بد یا خوب من اینا یادشونم نبود که با حرف من یادشون اومد ( کلا ... میزنم به موقعیت های خوب زندگیم ! )

حالا مونده بودم قصه از کجا بیارم ؟ ؟؟؟

یه فکری به ذهنم رسید . گوشیمو برداشتم شروع کردم قسمتای اول رمان نی نی های جلف ( اولش به اصطلاح از زبون یه بچه اس که داره به دنیا میاد ) رو براشون خوندم . یعنی میگفتم جمله به جمله چرت میزدم دروغ نگفتم !

آخرم نتونستم تا آخرش براشون بخونم . گفتم خوابم میاد لی مگه اینا دست از سرم بر میداشتن ؟ شروع کردن از مدرسه حرف زدن و سوال کردن که منم مث آدم با آرامشی که در اون موقعیت اگه حال داشتم بعید بود جوابشونو میدادم .

آخرش وقتی رضایت دادن بخوابن یهو زینب گفت : دل آرام .

من : جانم ( !!!!!!!)

زینب : من میرم پیش مامانم .

من : چرا عزیزی ؟ مگه جات راحت نیس ؟

زینب : چرا ولی من میترسم . وقتی چراغو خاموش میکنی وسیال وحشتناک میشن ( البته راس میگه بچه من خودمم اینجوری بودم بچگیام )

اومدم فکمو باز کنم که نرگسم در تایید حرفای زینب گفت : آره خیلی ترسناکه منم میترسم .

من : خیله خوب .

روی کمر خوابیدم با یه دستم دست زینب و با یه دستم دست نرگسو گرفتم .

حالا این وسط کلی به عادتام فحش دادم آخه عادت دارم به پهلو بخوابم .

نمیدونم ساعت چند بود ولی مطمئنم از خستگی بیهوش شدم .

صبح به شدت خوابم میومد هنوز که با صدای زینب بیدار شدم .

من : زینبی عزیز بذار بخوابم .

زینب : نه پاشو من حوصله ام سر رفته .

من : زینبی خوابم میاااااد .

زینب : نه نمیشه . پاشو تنبل پاشو .

و شروع کرد به قلقلک دادنم . بعد از من رفت سراغ نرگس که اونم هنوز خواب بود . طبق معمول نرگس شروع به لنگ و لقد انداختن شد که نزدیک بود طبق معمول دعواشون بشه که من طبق معمول جمعش کردم .

وای خدا دیگه حس نوشتن نییییس

هنو ادامه داره ها

بقیه شو به زودی زود میذارم و وقتی گذاشتم به همه خبر میدم تا همه شو یکجا بخونن .

فعلا بای

بعدش ( ک ک ک ) نوشت : قالبم خوشمله ؟ یا بعوضمش ؟



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 | 16:16 | نویسنده : دلی جون |
  • سکوت
  • قالب میهن بلاگ